وقتی آمد
از ذهن رفته بود ...
شروع کرد به تماشا
سر خورده بود ...
فریاد زد
این منم - آزادی !!!
لحظه ای برخاستم
همه جا روشن بود
صدای باد بود و سکوت ...
مرا به خود کشاند
شعار بود ؟!
ساکن سرزمین رویا ؟؟؟
می دانی
مکانش زیبا بود ...
تحفه ای داد به من
تحفه اش (( آوا )) بود
گفت :
آواز باید گردد ...
این حرف زیبا بود ...
شیوا
بیچاره کاغذ
گریه می کرد ...
حجم سپیدش بی مهابا
پاره شده بود ...
بی آنکه قلم بر او رانشی داشته باشد
و دریغ از لکه ای !!!
تکه هایش التماس جمله ای داشت
و من چنین نوشتم
تا بیاساید ...
شیوا
به همین زودی زود
نه به این بی خبری
راه باید رفت
در پس خوش خبری !
دست در دست
شانه به شانه
پای به پای- کوی در کوی
نغمه خوان و نگرنده...
چکاوک گونه می خوانیم
می رویم و می کاویم
در زمین شکننده ...
وه چه زیباست با هم بودن
زیر این خورشید تابنده !!!
شیوا
تفکر معکوس ممنوع!
شادی بی پروا -آزاد
سادگی در پس خلوت ممنوع
رقت و تزویر - آزاد
شادی بی وقفه برای عموم ممنوع
خنده به فقر - خونریزی - آزاد
دادن روزی ممنوع
رفتن از سر بی قیدی - آزاد
فلسفه زیست - منطق عشق ! ممنوع
طنز و لودگی آزاد
میهن را چگونه کنیم آباد ؟؟؟
شیوا
کاش
دروغ نطفه نمی بست
در عرصه زمان ...
واقعیت انکار نمی شد از ابتدا ...
و چه زیبا بود
ورای انسانیت و
به تبلور رسیدن آدمی ....
شیوا
و اکنون
در فرافکنی روحم
از مدخل زمان می گذرم ....
که
شاید -من باید بزدایمش!!!
نمی دانم ...
سرنوشت سهمگین نیست
فقط
سهمگینت می سازد...
شیوا
در میانه چشمانم
در پی خمی شرابم
تابنوشد....
مستیش دو چندان گردد!
شاید فراموش کند
تازیانه های اشک را ...
شیوا
کلکی نویسا
کاغذی کاهی
سکوت و باز هم سکوت...
گردبادی است!!!
غم را به حراج می گذارم
خجل از دیدگانم...
مقروضم به لبانم - خنده را
چرخه ای دیگر آغاز شد ...
شیوا
به کام مرگ نزدیکم
چه عاشقانه لبانم را
بر لبان جاودانش نهاده ام ...
و اکنون
زمان انعکاسش را شروع می کند
ومن
در کمین عشق نافرجام آدمیت
به سوگ می نشینم
تا وجودم را به انحلال بگذارد
و باز تولدی را تجربه کنم ...
شیوا
کاش فالگیری بودم
از اهالی شهر رویا
پوکر می دانستم - حکم بازی می کردم
همیشه آرزو داشتم
در فنجانم تدبیرم را بیاندیشم !!!
گر چه می دانم زندگی یک فال نیست ...
شیوا


